اول:نقل است كه سياست هديه اي بود.گزيده تر اين است كه بگوييم هبه اي بود دزديده شده از دنياي خدايان. پيش از آن انسان كه سياست نميدانست به جنگ با خويش پرداخته بود. ولي با سياست انسان موجود نيرومندي شده بود. هومر نقل ميكند كه افيالت و اتوس قصد داشتند جايگاه خدايي و آسمان را به مبارزه بطلبند.در شوراي آسمان ترديد حكمفرما شد كه با آدميان چه بايد كرد. آيا بايد به برق دستور داد تا به يك جهش آنها را بسوزانند؟ اگر چنين ميكردند ديگر آدمي به جا نميماند تا آنها را پرستش كند. عاقبت زئوس تصميم گرفت كه آدميان را به دو نيم تقصيم كند.
دوم:استاد گرانقدر اباذري به نقل داستاني پرداخته كه آن را عينا مي آورم: شرلوك هلمز و واتسن در صحرا چادر زده بودند. نيمه هاي شب هلمز بيدار شد و به واتسن گفت: نگاهي به آسمان بينداز و بگو چه ميبيني؟
- مليونها ستاره ميبينم
- چه نتيجه اي ميگيري؟
- از لحاظ معنوي نتيجه ميگيرم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در اين دنيا حقيريم. از جنبه ستاره شناسي نتيجه ميگيرم به دليل وجود زهره در برج مشتري الان اوايل تابستان است و به دليل نزديكي مريخ به قطب اكنون نزديك صبح است.
هلمز فكري كرد و گفت: واتسون! تو چقدر احمقي. نتيجه اول و مهمي كه بايد ميگرفتي اين بود كه چادر ما را دزديده اند
سوم:پيش از انتخابات نوشته بودم كه دوران پيشين به سر آمده و نشانه اش هم زشتي بارز است. چه در سيرت و چه در صورت. چه در نيتها و چه در منيتها. زشتي بارز رخ داده است. نشانه از دوران تحول.
Monstrnstrum in fron بزهكار پست است و زشتanimo . آنچه رخ داده اين زياده از حدي، اين وفور بيش از حدٍ جن سقراطي است كه در همه سو ميبينيم.زبان آوري همه زمان سلاح يهوديان بوده. خدنگ صٌدفه نشان زبان آوريٍ پست است. كه البته با ذخيره زباني تفاوت دارد. زبان آوري جدلگر از هيچ بر مي آيد و بلند ميشود. از اين رو زشت است
چهارم: من نشان زشتي را هرچند مدتها بود يافته بودم. قرينه اش را پيدا نميكردم تا زمان مناظره كه شد مجادله. دوران تحول را از آن زمان در يافتم و هشدار دادم اين همه خرج كردن از ذخيره هاي زباني به چه كارمان مي آيد؟
اكنون دوران تحول بر همه آشكار شده كه البته اين آشكار شدگي به هيچ مي آيد. چه بر سر شكافي عظيم ايستاده ايم و حتي به عقب نيز نميتوانيم باز گرديم.
اكنون اين همه ي آمدها و شدن ها به ثمر بنشسته و هرچند بهار نوزادي كريه متولد كرده. بايد فكر كنيم كه اين زشتي به چه كارمان مي آيد؟
پنجم: سخن من پيش از انتخابات اين بود كه رفقا هنوز در فضاي پيشين سياست ورزي ميكنند و اكنون فضاي پسين است. چادر ما را دزديده اند (اين دزدي چادر يا هر چيز ديگري كه جايش بنشانيم عجب به دلم مينشيند) و رفقا هنوز دچار الك و دولك سياستند.واتسن وار ساعت و فصل را تخمين ميزنند دريغ از اين كه بفهمند چادر را دزديده اند.( اين تاويل هاي واتسني آنسو كمتر نيست چه بشنويد: من دست حضرت وليعصر را ميبينم)
واتسن شدگي را مدتها بود داشتيم. نميخواستيم بشنويم كه هسته سخت قدرت هيچ علاقه اي به اصلاح ندارد. نميتوانستيم ببينيم رهبري اگر از اصلاح ميگويد اصلاح ديگران است ورنه خودش اصلح مصلحين است.
گويي يكي بايد فرياد بزند: چادر ما را دزديده اند
ششم:سياست هنر مقابله بود در روزگار صلح و حال سياست منحل شده است. اين را طرف مقابل 4 سال است كه ميگويد و ما علاقه اي نداشتيم كه بشنويم. هر گونه مقابله در اين فضا به جنگ مي انجامد.
شمشير داموكلس ديگر بر فراز سرمان نميچرخد. مدتهاست كه به جزاي سياست ورزي دونيممان كرده. قبلا خودي و غير خودي و حال اغتشاشگر و خودي.
سياست عرصه تقابل است در فضاي مساوات. همه در اينجا مساويند. فاحشه اي را توان اينست كه سياستمداري زبردست را به زير بكشد. اگر اهرم ها را خوب بشناسد و اين است كه خدايگان را به هراس انداخته. اين است كه خدايگان(به فراخور مصلحت ميتوانيد سركشش را برداريد) به تكاپو افتاده اند.
اين است كه از سياست ورزي و سياست بازي متنفرند.
اما اين شمشير يك چيز ديگر را نيز نصف كرده كه به آن چشم نميدوزند: انقلاب را
هفتم: آنسو ميپندارند كه تحول از علايم ظهور است و اينسو به آنها ميخندند. اما من برعكس هرچه ميگذرد بيشتر معتقد ميشوم كه آنسو بهتر ميداند به اعماق چه دره اي پرتاب ميشود
نه از اين سو كه از علايم ظهور اين باشد:- كثرت احمقان و خونريزيشان - بل اتفاقي كه در حال رخ دادن است فاجعه اي است كه فقط خدا ميتواند ما را نجات دهد.
مسيانيسم ظهور در چنين فضايي شكل ميگيرد. همانگونه كه پيش از انقلاب فرانسه در آنجا شكل گرفت. حال خداوند يا با برگزيده اش انسان را نجات ميدهد يا به تعبير هگلي انسان خود مي آفريند آنچه بايد بيافريند
هشتم: ميشل فوكو در اين انديشه بود كه انقلاب ايران سرنوشتي دارد بسان انقلاب فرانسه. اما اشتباه ميكرد. اين بود كه در تهران فهميد كه به شوق بيهوده رنج سفر كرده اما نديد كه شمشيري از آينده انقلاب را شكافته و آن چه او مي خواهد در آينده رخ مي دهد
شمشير اكنون ميبرد هرآنچه دست بود و دسته اش بود. و اين عصاره انقلاب فرانسه بود. و هنوز مانده آنچه بايد بشود كه بشود و فوقع ماوقع شود و خدا يا خليفه اش بيافريند آنچه بايد بيافريند
اين شمشير اگر سياست را منحل كرده نابينا هم هست نميبيند كه سياست منحل نشده بل به بقيه حوزه ها نقل مكان كرده. نميبيند كه تفوق سياستمداران بر حوزه هاي نفوذ فرهنگ و هنر و ورزش و همه چيز يك روي ديگر هم دارد. اين كه هنرمندان بيانيه آنچناني بنويسند و خود را صداي خس و خاشاك لقب دهند و ورزشكاران دستبند سبز ببندند
حال اگرچه به دو نيم تقصيم شده ايم قويتريم و من عصر ها در غروب خون آلود خورشيد. سر روبسيپر را بر گيوتين ميبينم
نهم: فقط خدا ميتواند ما را نجات دهد. نه از اين كه انحلال فضاي قطعي و رسمي ماست بل اين كه مسيانيسم تعهد خدا به خون ريزي است و نه انسان. كه اگر انسان خون بريزد و فضاي فرانسه در ايران در دروازه هاي شرق رخ دهد......
انقلاب فرانسه يك چهره داشت و يك نشان كه تا ابد ميماند: سر روبسيپر بر سر گيوتين.
و من نميدانم اين چه خيال خام است در هر دو طرف: انقلاب مخملي. كه در اينجا نه در فضاي انحلال سازمان مدني هستيم و نه دو گانه دموكراسي خواهي- اقتدار گرايي كه اكنون در ميانه بربريت – مدنيت ايستاده ايم و حريف سراپا مسلح حريف ميطلبد
دهم:آنسو فكر ميكنند روبسيپر اين انقلاب موسوي يا هاشمي است و منتظرند كه بر گيوتين اعدام شوند. ايرادي ندارد اگر اعدام كنند اما نميبينند انقلاب نيمه دوم را كه شمشير به آنسوي زمان پرتابش كرده بود و اكنون مشغول نزديك شدن است.زمانش كه برسد همه روبسيپر زمانه را باز خواند شناخت كه البته اين بار با فرزندش به پاي گيوتين ميروند
چه روبسيپر آن بود كه تا آخرين لحظه براي ديگران نسخه اعدام ميپيچيد
يازدهم: من عصرها در غروب خورشيد سر روبسيپر را بر گيوتين ميبينم و فكر ميكنم كه فقط خدا ميتواند ما را نجات دهد باز هم به قول اباذري: آن هم به ميانجي انديشه اي مسيانيسم
اين است علائم ظهور
آیا آیا نشانگان جدید نشان از ظهور دولت فاشیستی خردستیز دارد؟ بعضی