1- عالم راستين آن است كه رسيدن به آن براي انسان فرزانه, پرهيزگار و با فضيلت بسيار آسان خواهد بود. و او در آن مي زيد, او خود همين جهان است.
( باستاني ترين ساختار چنين انديشه اي, كه آن به طور نسبي زيركانه, بي پيرايه و خرسند كننده است, شرح اين عبارت است كه: من, افلاطون, همان حقيقت هستم)
نيچه, غروب بتان,اين فرجام كه چگونه عالم راستين خرافه شد
بارها هنگام خواندن كتاب جامعه باز و دشمنان آن از خود پرسيدم كه چه قدر از ريشه هاي اين برهانها را ميتوان در نيچه يافت؟ آيا باريك بيني مورد ادعاي پوپر در پشت سر گذاشتن حجتهاي راستنما(plausible)راهي به بت شكني نيچه ميبرد؟ ادعاي گزافي است و دست من خالي تر از آن كه به اين مدعا بپردازم. من فقط ادعا را طرح ميكنم. شايد در تلاش براي ابطال آن يا تاييد آن اين نظر فربه تر شود
هراكليتوس به زعم پوپر فيلسوفي بود كه تصور دگرگوني (تغيير) را كشف كرد. پشته آخال ريخته و پاشيده هراكليتوس جهاني بود كه دگرگون ميشد. نيهليسم ولنگارانه هراكليتوس در تغيير مداوم جهان و تصور بي معني بودن جهان هستي متبلور شد.
عصر زرين از اينجا آغاز ميشود. مرادم كلمه اش است گر نه خودش در نگاه هراكليتوس رو به تباهي ميرود.هسيودوس گمان ميكرد از عصر زرين دور شده ايم. بعيد نيست كه تصور نوستالژيك عصر زرين به روحيه شاعرانه- عارفانه اش كمك ميكرده.
2- عالم راستين اينك بسي نايافتني و والاست, اما وعده و مژده آن را به انسان فرزانه, پرهيزگار و فضيلتمند داده اند(به گناهكاري كه توبه ميكند)
(پيشرفت چنين انديشه اي; هرچه فزونتر ميشود فتنه انگيزتر, دستنايافتني تر!زن ميشود, شايد هم مسيحي!...)
نيچه همان كتاب همان بخش
نيچه به چه مي انديشد؟ چه چيز را در عالم راستين مضحك ميابد ( اگر مضحك ميپندارد( و چرا از افلاطون شروع ميكند؟
افلاطون تلاش دارد كه از تباهي هراكليتوس بگريزد و به عصر زرين بازگردد و پوپر تصور ميكند افلاطون اين گريز را در بنيان نهادن كشوري كامل ميجويد
اما افلاطون پيش از آنكه كشور كامل را تصور كند. پادشاهش را كه يك فيلسوف كامل است تصور كرده.آنجا كه ميگويد دانايان بايد رهبري و فرمانروايي كنند, و نادانان پيروي.
اولين جلوه ي فيلسوف كامل البته سقراط است كه افلاطون به ما شناسانده است.
3- عالم راستين آن والاترين دست نايافتني است كه رسيدن به آن ناشدني است و بهر آن برهاني هم نتوان آورد و از آن مهمتر حتي به آن وعده نيز نميتوان داد. اما تنها, مايه آرامش يك تعهد و يك فرمان قطعي است.
(آن آفتاب باستاني (ديرين) در ژرفاست, اما از دل غبارها و ترديدها,بسي رخشان ميدرخشد: چنين انديشه اي بس رايحه اي خوش مي پراكند, شفاف است, شمالي,كونيگسبرگي(konengsbergienne)
نيچه همان
صورت يا مينو يك همچو چيزي است. آنجا كه پرتوي از عصر زرين را درپدر هويدا ميشود و اين پرتو ذره ذره و نسل به نسل كاهش ميابد. اين پرتو را كسي مثل سقراط بايد ميجست.
سقراط هرچه بيشتر به آغاز بر ميگشت . به نخست و به ماهيت. به دنبال فضيلتمندي كنشها بود. اين به آغاز برگشتن را به افلاطون نيز منتقل كرده بود. افلاطون كه خود را در آيينه سقراط به نشان پدر ميديد عالم راستين را در موجودات دگرگون ناشونده اي يافت كه از پس ابري با پرتوي خود را به ما مينمايانند
4- عالم راستين,آيا بلند ( دست نايافتني)است؟ به هر حال, هنوز دست نايافتني است, آنگاه,وقتي درك نشود, ناشناخته خواهد بود. آنگاه مايه آرامش و تعهدي نيز نخواهد بود: آنگاه چرا بايد ما را از سوي چيزي كه از آن آگاهيم, ناگزير سازند؟
(سپيده ي خاكستري/ پگاهي غبارآلود, آغازين خيزش خرد است. بانگ زرين خروس پوزيتيويزم)
نيچه قبلا هم خود را وامدار خروس خوانده بود. بدهكار((اسكلپيوس /Asclepius)) پسر آپلون آنجا كه سقراط ميگويد: زندگي هيچ نيست جز يك بيماري بس دشوار و ديرپاي.سقراط از زندگي خويش ننگ داشت. و اميد مزدوجش را در همه آرمانها جسته بود. عشق, خرد ناب, عدالت ناب( ـِ توتاليتر) دودلِ دون پايه يك پاي در زمين و يك پاي در آسمان. نشان حكمتش نشانگان زاغي سيه مست از بوي گندِ مرداري ناپيدا در زمين.
پستي گرايي سقراط از اينجا آغاز ميشود. او كه در سوي زندگي ايستاده بود از موضعي سلبي و در منطقي فيزيولوژيك به انكار زندگي خويش برميخواست. نشانگان زشتي اش, نشانگان«جن سقراطي» كه در عشق و هرمنوتيك به آن پرداخته ام نه فقط در صورت كه در سيرت نيز ريشه داشت. پيچيده در زشت ترين عيبها و بدترين شهوتها.و همه اين خصايل در خدمت معادله سقراطي خرد= فضيلت= نيكبختي.
زشتي به زشت انگاري مي انجامد آنجا كه زندگي انكار شود و افلاطون چنين ميكرد. پوپر ميگويد: او سخت به بالاپوشي نياز دارد تا ژنده هاي استدلالش، يا حتي، نبود محض حجتهاي عقلانيش را بپوشاند. به جاي آوردن حجت دشنام ميدهد و آزادي را با بي قانوني، آزادكامي را با بي بند و باري و هرزه كاري، و برابري در برابر قانون را با نابساماني يكي مي انگارد. از دموكراتها به شهوتران و لئيم، به گستاخ، به بي بند و بار و بي شرم، به ددان درنده خو و سهمگين، به هوسران، و به كسي كه زندگي را جز براي خوشي و براي خواهشهاي بيهوده و ناپاك نميخواهند تعبير شده است.
نيچه چنين اخلاقي را بس نكو ميشناسد: آنان كه براي دربند كردن يك شهوت(لِگام زدن شهوت)، هيچ اراده اي جازم ندارند. يا بهر ِ آنكه، از بس فرو مايه اند، كه خويشتن را به اين كار پايبند نتوانند كرد. آنگاه به طور فطري براي پايمردي در برابرِ شهوت، همان افزار، همان اخته كردن، همان از ريشه بر كندن را برگزيده اند. كوتاه سخن آنكه اينان به اعلان رسمي كينه ها نياز دارند
5- «عالم راستين» انديشه اي كه هيچ چيز را سزاوار نيست، بي انگيزه براي هرچيز، انديشه اي ناسودمند، بي فايده، آنگاه انديشه اي ناپذيرفتني؛ پس ميبايد كه در ابطالِ آن بكوشيم.
چاشتگاه بامدادان (هنگام پيش گهي)، بازگشت دوباره حس سليم(koenigsbergienne) ، باز آمادن شادكامي، سرخي شرم بر پيشانى افلاطون ميدرخشد، جانهاي آزاده بانگي بس شريرانه برداشته اند.)
نيچه همان
اما چه چيز عالم راستين را به وجود آورد و به زشتي اعتبار بخشيد؟ چه زمان جدلِ سقراطي دگر شدي در چشايي يوناني پديد مى آورد؟
افلاطون به زعم پوپر در دوره اي پر آشوب مي زيسته و ارزشهاي طبقاتي اي كه خانواده افلاطون نماينده آن بودند رو به زوال مي رفت. جامعه يونان سالها بود كه روي آرامش نداشت. جنگ با اسپارت. شيوع بيماريهاي واگيردار ترسناك. قحطي و فرمانروايي دهشتناك «جباران سي گانه» و بعد دموكراسي و سپس اعدام سقراط آموزگار افلاطون.
قصد بررسي تاثير اتفاقات روي افلاطون نيست بل فقط به شرايطي در يونان ميپردازد كه چگونه فيثاغورس(پوثاگوراس) نياي همه شيادان خوانده شد و جدلناكي مغلطه بازانه سقراط آتن را در هم نورديد
6- عالم راستين را به بادِ فنا داده ايم(از بين برده ايم)، اينك، به راستي كدام جهان بر جاي است؟ چه بسا جهان پيدا؟نه! ما جهان پيدا را نيز، سراسر، همگام با عالم راستين، در يك زمان نيست و نابود كرده ايم!
نيمروز،آنِ كوتاهترين سايه (الظّل الاقصر)،پايانِ درازترين خطا. ذروه ي (اوج) انسانيت، سرآغازِ زرتشت(zarathustra incipit)
سقراط آتن را فريفته بود. آتن كه رو به زوال ميرفت و داشت گام به گام به مرگ خويش نزديك ميشد.حالت شر فراگيري كه داشت جهاني ميشد: هيچ كس عنانِ نفس خويش به دست نداشت، غرايز ضد يكديگر لشگر كشيده بودند تا با هم هماورد شوند. در همه جاي آدميان به زياده خواهي روي آورده شده بودند. و اينجا نيچه مي افزايد«غريزه ها خويشتن را خود راي ميخواستند آنگاه چه ميشد كرد، جز خودكامه آفريني، خودرايي مخالف و در عين حال بسي نيرومندتر از آن!...آنگاه كه آن سيرتشناس مشهور آشكارا گفت كه او چه در خود دارد، غاري از شهوتها و خواسته هاي زشت.آن ريشخندگر بزرگ ،چنان واژه اي بر زبان راند كه شاه كليد شخصيتِ او بود. درست است. آري، سقراط گفت:«اما من سراسر بر آن چيره شده ام»
آنگاه كه بايد از خرد، يكي خود راي بسازيم، چنان كه سقراط چنين كرد، آنگاه بايد اين خطر بزرگ را نيز كرد، همان خطرِ نگريستن به همه چيز در رداي خودكامگي»
متاسفانه بيش از آنكه سخنان نيچه شنيده شود .افسانه او جهان را فرا گرفته بود. در ذيل تفاسير نژادپستانه خواهر بيخرد و بيكفايتش كه براي خوش خدمتي به هيتلر كرد و فرومايه اي را ابرمرد خواند و تحت تاثير سست مايگاني چون هيدگر نيچه طرفدار ديكتاتوري خوانده شد. وي كه در چنين گفت زرتشت طرفداران را نعشي خوانده بود كه رهبر به دوش خود ميكشد متناظر با نظريات فيلسوف شاهانه افلاطون شد.
پوچ گرايي سستي كه از هراكليتوس بدين سو اوج گرفته با نيهليسم كوبنده نيچه تفاوتي عظيم دارد. آنان كه در سوي زندگان زندگي ميكنند و با هيمنه و خرد دروغين مردگان سخن ميگويند و زندگي را به سخره ميگيرند. سراسر در شهوت و تيغ به روي لذت ميكشند. نشسته بر كالبد خردمند خرد ستيزي ميكنند.
جدل گفتار سست كننده ارزشهاست. نه ازين رو كه آنها را به چالش ميكشد بل به خاطر ماهيت مرگ انگارانه اي كه دارد. ايستادن در فراسوي زندگي و مرگ و حكم دادن به نيك و بد. به جاي اين كار بايد در زندگي زيست و فراسوي نيك و بد. جدل موقعيت گوينده در جاي خود را انكار ميكند. فضيلتهاي دروغين. تقواهاي خيالي. نيكبختي در فراسوي زندگي و در مرگ همه حاصل جدلند
افلاطون در سراسر جمهوري جدل ميكند چون به سبك استاد خود قبول نميكند كه ميزيد.و آتن باستان گويا كه تمدني باشد آماده مرگ زهر وي را نوشيد.اين زهر را البته خيلي وقت پيش سقراط با نوشيدن شوكران به آتن خورانده بود.«سقراط مرگ خويش را ميخواست: هرگز اتن نبود، بل كه او، خود بود كه جامِ شوكران به سويش كشيد، آتن را وادار كرد كه با او چنين كند»

آیا آیا نشانگان جدید نشان از ظهور دولت فاشیستی خردستیز دارد؟ بعضی