تبليغاتX
ماهی سوم

ماهی سوم

فلسفی, دینی,سیاسی,فرهنگی

1-    عالم راستين آن است كه رسيدن به آن براي انسان فرزانه, پرهيزگار و با فضيلت بسيار آسان خواهد بود. و او در آن مي زيد, او خود همين جهان است.

( باستاني ترين ساختار چنين انديشه اي, كه آن به طور نسبي زيركانه, بي پيرايه و خرسند كننده است, شرح اين عبارت است كه: من, افلاطون, همان حقيقت هستم)

   نيچه, غروب بتان,اين فرجام كه چگونه عالم راستين خرافه شد

بارها هنگام خواندن كتاب جامعه باز و دشمنان آن از خود پرسيدم كه چه قدر از ريشه هاي اين برهانها را ميتوان در نيچه يافت؟ آيا باريك بيني مورد ادعاي پوپر در پشت سر گذاشتن حجتهاي راستنما(plausible)راهي به بت شكني نيچه ميبرد؟ ادعاي گزافي است و دست من خالي تر از آن كه به اين مدعا بپردازم. من فقط ادعا را طرح ميكنم. شايد در تلاش براي ابطال آن يا تاييد آن اين نظر فربه تر شود

هراكليتوس به زعم پوپر فيلسوفي بود كه تصور دگرگوني (تغيير) را كشف كرد. پشته آخال ريخته و پاشيده هراكليتوس جهاني بود كه دگرگون ميشد. نيهليسم ولنگارانه هراكليتوس در تغيير مداوم جهان و تصور بي معني بودن جهان هستي متبلور شد.

عصر زرين از اينجا آغاز ميشود. مرادم كلمه اش است گر نه خودش در نگاه هراكليتوس رو به تباهي ميرود.هسيودوس گمان ميكرد از عصر زرين دور شده ايم. بعيد نيست كه تصور نوستالژيك عصر زرين به روحيه شاعرانه- عارفانه اش كمك ميكرده.

2-    عالم راستين اينك بسي نايافتني و والاست, اما وعده و مژده آن را به انسان فرزانه, پرهيزگار و فضيلتمند داده اند(به گناهكاري كه توبه ميكند)

(پيشرفت چنين انديشه اي; هرچه فزونتر ميشود فتنه انگيزتر, دستنايافتني تر!زن ميشود, شايد هم مسيحي!...)

نيچه همان كتاب همان بخش

نيچه به چه مي انديشد؟ چه چيز را در عالم راستين مضحك ميابد ( اگر مضحك ميپندارد( و چرا از افلاطون شروع ميكند؟

افلاطون تلاش دارد كه از تباهي هراكليتوس بگريزد و به عصر زرين بازگردد و پوپر تصور ميكند افلاطون اين گريز را در بنيان نهادن كشوري كامل ميجويد

اما افلاطون پيش از آنكه كشور كامل را تصور كند. پادشاهش را كه يك فيلسوف كامل است تصور كرده.آنجا كه ميگويد دانايان بايد رهبري و فرمانروايي كنند, و نادانان پيروي.

اولين جلوه ي فيلسوف كامل البته سقراط است كه افلاطون به ما شناسانده است.

3-    عالم راستين آن والاترين دست نايافتني است كه رسيدن به آن ناشدني است و بهر آن برهاني هم نتوان آورد و از آن مهمتر حتي به آن وعده نيز نميتوان داد. اما تنها, مايه آرامش يك تعهد و يك فرمان قطعي است.

(آن آفتاب باستاني (ديرين) در ‍ژرفاست, اما از دل غبارها و ترديدها,بسي  رخشان ميدرخشد: چنين انديشه اي بس رايحه اي خوش مي پراكند‌, شفاف است, شمالي,كونيگسبرگي(konengsbergienne)

نيچه همان

صورت يا مينو يك همچو چيزي است. آنجا كه پرتوي از عصر زرين را درپدر هويدا ميشود و اين پرتو ذره ذره و نسل به نسل كاهش ميابد. اين پرتو را كسي مثل سقراط بايد ميجست.

سقراط هرچه بيشتر به آغاز بر ميگشت . به نخست و به ماهيت. به دنبال فضيلتمندي كنشها بود. اين به آغاز برگشتن را به افلاطون نيز منتقل كرده بود. افلاطون كه خود را در آيينه سقراط به نشان پدر ميديد عالم راستين را در موجودات دگرگون ناشونده اي يافت كه از پس ابري با پرتوي خود را به ما مينمايانند

4-    عالم راستين,آيا بلند ( دست نايافتني)است؟ به هر حال, هنوز دست نايافتني است, آنگاه,وقتي درك نشود‌, ناشناخته خواهد بود. آنگاه مايه آرامش و تعهدي نيز نخواهد بود: آنگاه چرا بايد ما را از سوي چيزي كه از آن آگاهيم, ناگزير سازند؟

(سپيده ي خاكستري/ پگاهي غبارآلود, آغازين خيزش خرد است. بانگ زرين خروس پوزيتيويزم)

نيچه قبلا هم خود را وامدار خروس خوانده بود. بدهكار((اسكلپيوس /Asclepius)) پسر آپلون آنجا كه سقراط ميگويد: زندگي هيچ نيست جز يك بيماري بس دشوار و ديرپاي.سقراط  از زندگي خويش ننگ داشت. و اميد مزدوجش را در همه آرمانها جسته بود. عشق, خرد ناب, عدالت ناب( ـِ توتاليتر) دودلِ دون پايه يك پاي در زمين و يك پاي در آسمان. نشان حكمتش نشانگان زاغي سيه مست از بوي گندِ مرداري ناپيدا در زمين.

پستي گرايي سقراط از اينجا آغاز ميشود. او كه در سوي زندگي ايستاده بود از موضعي سلبي و در منطقي فيزيولو‍ژيك به انكار زندگي خويش برميخواست. نشانگان زشتي اش, نشانگان«جن سقراطي» كه در عشق و هرمنوتيك به آن پرداخته ام نه فقط در صورت كه در سيرت نيز ريشه داشت. پيچيده در زشت ترين عيبها و بدترين شهوتها.و همه اين خصايل در خدمت معادله سقراطي خرد= فضيلت= نيكبختي.

زشتي به زشت انگاري مي انجامد آنجا كه زندگي انكار شود و افلاطون چنين ميكرد. پوپر ميگويد: او سخت به بالاپوشي نياز دارد تا ژنده هاي استدلالش، يا حتي، نبود محض حجتهاي عقلانيش را بپوشاند. به جاي آوردن حجت دشنام ميدهد و آزادي را با بي قانوني، آزادكامي را با بي بند و باري و هرزه كاري، و برابري در برابر قانون را با نابساماني يكي مي انگارد. از دموكراتها به شهوتران و لئيم، به گستاخ، به بي بند و بار و بي شرم، به ددان درنده خو  و سهمگين، به هوسران، و به كسي كه زندگي را جز براي خوشي و براي خواهشهاي بيهوده و ناپاك نميخواهند تعبير شده است.

نيچه چنين اخلاقي را بس نكو ميشناسد: آنان كه براي دربند كردن يك شهوت(لِگام زدن شهوت)، هيچ اراده اي جازم ندارند. يا بهر ِ آنكه، از بس فرو مايه اند، كه خويشتن را به اين كار پايبند نتوانند كرد. آنگاه به طور فطري براي پايمردي در برابرِ شهوت، همان افزار، همان اخته كردن، همان از ريشه بر كندن را برگزيده اند. كوتاه سخن آنكه اينان به اعلان رسمي  كينه ها نياز دارند

5-    «عالم راستين» انديشه اي كه هيچ چيز را سزاوار نيست، بي انگيزه براي هرچيز، انديشه اي ناسودمند، بي فايده، آنگاه انديشه اي ناپذيرفتني؛ پس ميبايد كه در ابطالِ آن بكوشيم.

چاشتگاه بامدادان (هنگام پيش گهي)، بازگشت دوباره حس سليم(koenigsbergienne) ، باز آمادن شادكامي، سرخي شرم بر پيشانى افلاطون ميدرخشد، جانهاي آزاده بانگي بس شريرانه برداشته اند.)

نيچه همان

اما چه چيز عالم راستين را به وجود آورد و به زشتي اعتبار بخشيد؟ چه زمان جدلِ سقراطي دگر شدي در چشايي يوناني پديد مى آورد؟

افلاطون به زعم پوپر در دوره اي پر آشوب مي زيسته و ارزشهاي طبقاتي اي كه خانواده افلاطون نماينده آن بودند رو به زوال مي رفت. جامعه يونان سالها بود كه روي آرامش نداشت. جنگ با اسپارت. شيوع بيماريهاي واگيردار ترسناك. قحطي و فرمانروايي دهشتناك «جباران سي گانه» و بعد دموكراسي و سپس اعدام سقراط آموزگار افلاطون.

قصد بررسي تاثير اتفاقات روي افلاطون نيست بل فقط به شرايطي در يونان ميپردازد كه چگونه فيثاغورس(پوثاگوراس) نياي همه شيادان خوانده شد و جدلناكي مغلطه بازانه سقراط آتن را در هم نورديد

6-    عالم راستين را به بادِ فنا داده ايم(از بين برده ايم)، اينك، به راستي كدام جهان بر جاي است؟ چه بسا جهان پيدا؟نه! ما جهان پيدا را نيز، سراسر، همگام با عالم راستين، در يك زمان نيست و نابود كرده ايم!

نيمروز،آنِ كوتاهترين سايه (الظّل الاقصر)،پايانِ درازترين خطا. ذروه ي (اوج) انسانيت، سرآغازِ زرتشت(zarathustra incipit)

 سقراط آتن را فريفته بود. آتن كه رو به زوال ميرفت و داشت گام به گام به مرگ خويش نزديك ميشد.حالت شر فراگيري كه داشت جهاني ميشد: هيچ كس عنانِ نفس خويش به دست نداشت، غرايز ضد يكديگر لشگر كشيده بودند تا با هم هماورد شوند. در همه جاي آدميان به زياده خواهي روي آورده شده بودند. و اينجا نيچه مي افزايد«غريزه ها خويشتن را خود راي ميخواستند آنگاه چه ميشد كرد، جز خودكامه آفريني، خودرايي مخالف و در عين حال بسي نيرومندتر از آن!...آنگاه كه آن سيرتشناس مشهور آشكارا گفت كه او چه در خود دارد، غاري از شهوتها و خواسته هاي زشت.آن ريشخندگر بزرگ ،چنان واژه اي بر زبان راند كه شاه كليد شخصيتِ او بود. درست است. آري، سقراط گفت:«اما من سراسر بر آن چيره شده ام»

آنگاه كه بايد از خرد، يكي خود راي بسازيم، چنان كه سقراط چنين كرد، آنگاه بايد اين خطر بزرگ را نيز كرد، همان خطرِ نگريستن به همه چيز در رداي خودكامگي»

متاسفانه بيش از آنكه سخنان نيچه شنيده شود .افسانه او جهان را فرا گرفته بود. در ذيل تفاسير نژادپستانه خواهر بيخرد و بيكفايتش كه  براي خوش خدمتي به هيتلر كرد و فرومايه اي را ابرمرد خواند و تحت تاثير سست مايگاني چون هيدگر نيچه طرفدار ديكتاتوري خوانده شد. وي كه در چنين گفت زرتشت طرفداران را نعشي خوانده بود كه رهبر به دوش خود ميكشد متناظر با نظريات فيلسوف شاهانه افلاطون شد.

پوچ گرايي سستي كه از هراكليتوس بدين سو اوج گرفته با نيهليسم كوبنده نيچه تفاوتي عظيم دارد. آنان كه در سوي زندگان زندگي ميكنند و با هيمنه و خرد دروغين مردگان سخن ميگويند و زندگي را به سخره ميگيرند. سراسر در شهوت و تيغ به روي لذت ميكشند. نشسته بر كالبد خردمند خرد ستيزي ميكنند.

جدل گفتار سست كننده ارزشهاست. نه ازين رو كه آنها را به چالش ميكشد بل به خاطر ماهيت مرگ انگارانه اي كه دارد. ايستادن در فراسوي زندگي و مرگ و حكم دادن به نيك و بد. به جاي اين كار بايد در زندگي زيست و فراسوي نيك و بد. جدل موقعيت گوينده در جاي خود را انكار ميكند. فضيلتهاي دروغين. تقواهاي خيالي. نيكبختي در فراسوي زندگي و در مرگ همه حاصل جدلند

افلاطون در سراسر جمهوري جدل ميكند چون به سبك استاد خود قبول نميكند كه ميزيد.و آتن باستان گويا كه تمدني باشد آماده مرگ زهر وي را نوشيد.اين زهر را البته خيلي وقت پيش سقراط با نوشيدن شوكران به آتن خورانده بود.«سقراط مرگ خويش را ميخواست: هرگز اتن نبود، بل كه او، خود بود كه جامِ شوكران به سويش كشيد، آتن را وادار كرد كه با او چنين كند»

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

 
آیا آیا نشانگان جدید نشان از ظهور دولت فاشیستی خردستیز دارد؟ بعضی نشانه ها از قبیل تغییر نام جریان محافظه کار به اصولگرا-بنیادگرا حکایت از چنین تغییری دارد. چه جریان محافظه کار سنتی سالهاست که در نبرد سیاسی قافیه را باخته و از میان تن دادن به مدرنیزاسیون حداقلی در اصول و مدرنیزاسیون حداکثری در اجرا دومی را برگزیند و تن به فاشیسم دهد

اما آیا صاحب دولت فاشیستی شده ایم؟ نمیتوان قاطعانه نظر داد. با آن که جریان فاشیستی صاحب قوه مجریه و سکاندار دولت شده اما نهاد دولت خود دولت فاشیستی نشده. چرای این مسئله محل کنکاش است

از میان بینتو موسیلینی وآدولف هیتلر آنکه واژه فاشیست را برای خود برگزید موسیلینی بود و آنکه فاشیسم واقعی را در دولت نهادینه کرد هیتلر. موسیلینی هرچند رهبر جریان فاشیستی بود اما نتوانست صاحب دولت فاشیستی شود. در هولناکترین سالهایی که موسیلینی سکاندار ایتالیا بود وی بیش از آنکه موجب ترس عوام باشد باعث خنده و تفریحشان بود

مرد مضحک ایتالیا که اگر هیتلر نبود که از زندان متفقین فراریش دهد و به ضرب و زور دوباره بر مسند قدرت برگرداندش سرنوشتش خفت بارتر از این بود که اکنون شده است نه کمتر از هیتلر هموطنش را به بند کشید و از دم تیغ گذراند و نه کمتر از وی در خارج از کشورش جنایت کرد.ولی لازم نشد که برای از بین بردنش ایتالیا را مثل آلمان با خاک یکسان کرد. بینتو نتوانسته بود خود را به دولت و ملتش گره بزند

و اما اکنون: در وضعیتی به سر میبریم که حتی از توصیف آن عاجزیم.نظامیگری در کوچه و خیابان ما حضور دارد. به حجاب ما تذکر میدهد و ما را از پارک کردن در خیابان منع میکند و در هر دو مورد نه با ابزار قانون. که با نشانگان کامل جنگ- حبس و تهدید و ابراز قدرت فیزیکی- رقبای خویش را با تهدید ترور از میان به در میکند و اصحاب خویش را با توسل به شهیدان جنگ به درون دانشگاه - باز با اعمال قدرت و زور- میفرستد

این دولت البته دولت فاشیستی نیست. اما هزینه ناسازگاری خردستیزیش با خردمداری دولت بیش از آن آشکار و واضح و پر مایه است که از آن چشم بپوشیم. حذف سازمان برنامه ریزی و بودجه. تضعیف نهادهای آکادمیک.تضعیف نهادهای مستقل کارشناسی. حذف شوراهای عالی. به سخره کشیدن مدارک علمی. به زیر سوال بردن علومی نظیر جامعه شناسی و اقتصاد. تلاش در جهت هدفمند دیدن علوم و درک ناقص از فلسفه علم و مغالطه علم و تکنولوژی جنبه های خردستیز آنند که به دلیل مقاومت نهاد دولت در برابر جریان فاشیستی رخ داده است

دولت دیوانسالاری که سالهاست و سالهاست از لیرالهای ارتدوکس ایرانی ناسزا میشنود این بار از جهت جریان فاشیستی نیز محل مناقشه است. چه دیوانسالاری عظیم و محافظه کارانه اش همانطور که با اصلاحات لیبرالی به ستیز برمیخیزد . فاشیسم را نیز برنمیتابد از این روست که مدتی است جریان فاشیستی با اپوزیسیون لیبرال خویش همصدا شده تحقق اصل 44 را طلب میکند.

ادامه دارد

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 22:54  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

ماکياولي را عموما به عنوان اولين استقلال دهنده اخلاق از سياست ميشناسند که البته تلقي نادرستي است. اولين کسي که به جدايي شان حکم داد نه ماکياولي که افلاطون بود. افللاطون نه تنها سياست را از اخلاق مجزا دانست بل به توليت سياست بر اخلاق سياسي حکم داد ماکياولي تنها حکم افلاطون را به عنوان واقعيت سياسي پذيرا شد. اما پروژه مدرنيزاسيون اخلاق محقق نشد تا زماني که انشعابهاي مختلف از اخلاق پديد آمد. پس از اخلاق سياسي ما شاهد پديد آمدن اخلاق اقتصادي و اخلاق اجتماعي و... شديم و اخلاق از وقتي که کليت خويش را ناکامل ديد ازقدرت افتاد و تحت سيطره حوزه هايش در آمد حتي در همين حوزه ها هم منشعب شد و مثلا اخلاق سياسي به اخلاق ليبرالي اخلاق آريستوکرات و اخلاق چپ و غيره تقسيم شد
اما دليل زلزله اي که در اخلاق افتاد چيزي نبود جز غايت انديشي در اخلاق. کانت به دنبال اين مشکل بود که اخلاق را مطلق تعريف کرد و غايت انديشي در اخلاق را ممنوع کرد. اين اطلاق اخلاقي نيز  در پروژه روشنگري به سرعت ناکارآمدي خويش را نشان داد. از آن پس بود که عده اي به دنبال پروژه اخلاق فضيلت رفتند
اخلاق فضيلت که اخلاقي خود محور است بر نسبي بودن اخلاق نسبت به سوژه فاعل دلالت ميکند. به تبع خسرويي که هرچه آن کند نيکو بود اخلاق نويي تعريف شد که ريشه در الگوهاي کهن و الگوگيريهاي شخصيتي داشت. در واقع گروه اول اخلاق را به مثابه پروژه سعادت ميديد و گروه دوم اخلاق را بنياد و هدف همه پروژه ها و گروه سوم اخلاق را نوعي کارکرد رواني ميدانستند. به عبارت واضحتر و طبق آنچه که در مقاله اول اشاره کرديم افلاطون و ماکياولي اخلاق را به مثابه قانون يا هنجاري ميدانستند که قابل تغيير است. گروه دوم اساسا با ديد کارکردگرايي به اخلاق مخالفند و گروه سوم اخلاق را نوعي از عمليات رواني ميدانستند که ما در آن مقاله تحت همين عنوان اخلاق تعريف کرديم
به هر صورت هرچند تلاش گروه دوم و سوم براي نجات اخلاق از سکولاريسم و نجات زندگي از سکولاريسم اخلاقي بود ولي ايشان نيز با انشعابهاي بيشتر به اين امر دامن زدند
+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:20  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

تفاوت اخلاق سنتی با اخلاق مدرن نه فقط در جایگاه ها بل هم در سوژه ایست که در دو جایگاه متفاوت به کار می آیند. اولین فردی که به طور کاملا جدی اخلاق مسیحی را نقد کرد نیچه بود. پیش از وی تاملات پروژه روشنگری فقط در حوزه فلسفه و سیاست مانده بود. مهمترین کار فیلسوفانی چون کانت ایجاد توجیهاتی برای ادامه حیات اخلاق قدیم در فضای جدید بود. در واقع فلسفه مدرن به اخلاق بسان سوژه لایتغیری مینگریست که در فضای مدرنیته به تنفس خود ادامه میداد.

نیچه اما برای اولین بار وارونه به مساله نگریست و اخلاق را امری منبعث از جهان بینی مدرن خود تعریف کرد در این تعریف جدید البته وی تفاوتی عظیم بین اخلاق مورد پسند خود و اخلاق مسیحی میدید. اخلاق فروتن مسیحی به شدت نیچه را می آزرد وی که خود را در درجه اول سایکولوژیست میدانست به روح فروتن مسیحی نقب زد و آن را به سخره گرفت. تمام بدیهیاتی را که تا آن زمان محترم شمرده میشدند را به سیاق خود به زیر پتک فلسفه اش انداخت و شروع به فلسفیدن کرد

مساله سقراط و جن سقراطی که وی باز مطرح کرد و به ویژه تاویل دینی اش مورد نظر نیچه بود پیوند تنگاتنگی داشت با جهان مسیح وی البته صور جام شوکران خوردن و به صلیب کشیده شدن را همگون میدید و هر دو قهرمان را به نقد میکشید که چرا جامعه را آن چنان به مبارزه گرفته اند و شادمان از اینکه توسط جامعه مجازات میشوند. به سوی مرگ میروند. نیچه آشکارا از تصویر مسیحی که پس از خوردن یک سیلی روی دیگر صورت خود را جلو می آورد دلگیر بود

اخلاق سنتی و در راس آن اخلاق مسیحی با مفهوم رنج کشیدن همراه بود. انسان ما قبل مدرن حقیقت را مغزی میدانست که جز با رنج به دست نمی آید و از این رو بود که شکنجه برای شهادت راست گفتن انجام می شد و می شود. شکنجه قبل از دروغ گفتن و حتی قبل از دروغ گفتن اعمال می شد زیرا هیچ حقیقتی جز از راه رنج میسر نبود. تصویر انسان مدرنی که میکوشد شکنجه نکند تصویر همسان همان انسانی است که میکوشد برای اخلاقی زیستن کمتر رنج بکشد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان 1387ساعت 8:49  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

اگر بخواهيم تاثير مدرنيته بر اخلاق را بسنجيم و يا حتي پيشگويي کنيم لازم است درکي کلي از اخلاق داشته باشيم, اخلاق در کارکردها و تاثيرات و موثرات به طرز عجيبي به هنجار و از آنجا قانون گره ميخورد و به طرز دردناکي اشتباه گرفته ميشود البته از آنجا که کلمات در ذهن افراد مختلف معاني مختلفي را ايجاب ميکند اين امر اشکالي ندارد که مثلا هنجار در گفتمان کسي هم معني باشد با اخلاق در گفتمان فرد ديگر ولي مشکل آنجا شروع ميشود که اين دو نفر سعي در ايجاد ديالوگ بين خود ميکنند يا اين که يک فرد تصوير و تعريف متناقضي از يک امر داشته باشد

به هر صورت از آنجا که من قصد دارم بحث غير متناقضي را در باب اخلاق آغاز کنم ناگزيرم که تعاريف خود را از اين امور ارايه دهم.

از ديدگاه کارکردگرايي وظيفه هر سه مورد قانون هنجار و اخلاق,سوق دادن فرد به عمل در حيطه ارزشها و سودهاي جمع- هر چند ناسازگار با سود خويش – است, در اولي-قانون- قدرت متمرکز- خواه حکومت ايلخاني خواه پادشاه خواه دولت مدرن- با اعمال قدرت خويش خواه مادي, قهري و يا اجتماعي فرد را مجبور به عمل در حيطه ارزشها و سود خود ميکند( و البته اميد و آرزوي بشر هميشه اين بوده که به جاي سود خويش به سود جامعه اجبار کند , در کشورهاي دموکراتيک تمام سعي بر اين است که سود قدرت متمرکز با سود جامعه گره بخورد)در دومي- هنجار- جامعه در پي آن است که خود با اعمال روشهايي فرد را مجاب کند که در چارچوب دلخواه جمع حرکت کند ( مادامي که جمع حرکت بيشتري به سمت جامعه بکند, هنجارها قدرت بيشتري مي يابند) در سومي جامعه ارزشهاي خود را در ذهن فرد نهادينه ميکند تا خود فرد براي اين که به سمت الگوي اخلاقي حرکت کند در چارچوب مورد نظر تعيين شده فعاليت کند حتي اگر هيچ هزينه اي را تحمل نکند.

در اين چارچوب نميتوان کسي را از اين منظر که کاري غير اخلاقي انجام داده ملامت کرد يا کسي را با اين برهان که به عرف جامعه تن نداده مجازات کرد اما ميتوان تاثيرات کنش ها و واکنش اخلاق و هنجار و قانون را بررسي کرد

حال اين سوال پيش مي آيد که اگر چارچوب مورد نظر توافقي است و مورد پذيرش ديگران نيست چطور براي ديگران تعيين تکليف ميکنيم؟ طبعا مسئله ي درستي است ديگران ميتوانند اسامي گوناگوني روي دستگاه سنجش خود بگذارند اما وقتي ما بتوانيم اثبات کنيم که دستگاه سنجش آنها در ديد ما جزو يکي از سه مورد قانون,هنجار و اخلاق است آنگاه از موارد تبيين شده ي ديدگاه ما تبعيت ميکند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 20:52  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

مدرنیته یک مفهوم نسبی است. هر چند به معنای مطلق به کار برده میشود. نسبی از آن رو که آن را در مواجهه با سنت میسنجیم و در حوزه خود.مثلا موسیقی مدرن زمانی متفاوت را به عنوان شاخصه یدک میکشد تا سینمای مدرن یا ادبیات مدرن یا فلسفه مدرن و ...

عموما مدرنیته را با یک شکاف میشناسند شکافی که به نشانه تحول در یک حوزه به نسبت زمان قدیم ایجاد میشود و مدرنیته را به عنوان امر جدید و نو ایجاب میکند.

با این حال وقتی از مدرنیته به عنوان مفهومی کلی که یک مجاز از دنیایی که در آن به سر میبریم است یاد میکنیم به چیزی اشاره میکنیم که کاملا اتفاق نیفتاده اما ظهورش را بر ما معلوم کرده اتفاق نیفتاده چون هنوز آن را هضم نکرده و پشت سر نگذاشته ایم و از آن به عنوان امر نو یاد میکنیم و ظهورش بر ما معلوم است چون آن را دیده ایم و از آن صحبت میکنیم

با این توصیف مدرنیته د قالب متفاوتی تعریف مشود تا مثلا اخلاق مدرن یا اقتصاد مدرن زیرا اخلاق مدرن امری است که آن را میشناسیم و در نسبت با اخلاق سنتی آن را تعریف میکنیم یا اقتصاد مدرن را در شاکله ای از خصوصیات و ویژگیها می شناسیم که تفاوتی اصولی با اقتصاد سنتی دارند. به واقع  اقتصاد مدرن کاملا اتفاق افتاده اما مدرنیته در حال وقوع است

با این حال ما خصوصیات مدرن را در قالب مدرنیته مشناسیم و دست مدرنیته را در همه تحولات و شکافها میبینیم و از این رو میتوانیم مدرنیته را در قیاس با اینان نیز تعریف کنیم چرا که مدرنیته ـبه زعم ماـ به هر چیز فرود آَید آن را مدرن میکند

با این که به نظر ما ابژه ای مانند هنر مدرن شده شبح مدرنیته دست بردار نیست. پیاپی به مدرن شده ها نیز دست میبرد و آنها را مدرن میکند که ما میگوییم هنر پست مدرن یا هنر فرا پست مدرن ولی نمیگوییم پست مدرنیته. از این روست که میگوییم مدرنیته هنوز کاملا اتفاق نیفتاده

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:33  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

دیر یا زود دولت ها یی که هستی شان بر پایه دشمن بنا شده است،گرفتار چرخه ای می شوند به نام دشمن سازی.با گذر زمان یا ناچار به وارونه سازی واقعیت می شوند و یا مجبور به چشم پوشی بخشی از آن می گردند.آنها مشغول مبارزه با دشمن هستند ولی دشمن را فراموش کرده اند،که همان دور شدن از واقعیت است.پیوسته از چیزی می گویند،به چیزی بها می دهند که آنچنان با ارزش نیست.موضع این چنین دولت هایی همواره منفعلانه است.آنها تنها پاسخ می دهند و در بهترین شرایط بازنده نیستند،برنده هرگز.ابتکار عمل را از دست می دهند.آرامش روانی که لازمه هرگونه خلاقیتی و پیشرفت اساسی است قربانی پروسه دسمن سازی می شود.از ارکان اساسی آنها،تقدس بخشی به ساختارها،اصول،باورهایی اولیه و مقاومتی کور در برابر هر نوع تغییری،شاید از سوی دشمن تدارک دیده شده.وجه کاربردی این  تقدس بخشی  از صحنه خارج کردن دیگری است،نامش دشمن.در پس این دشمن انگاره ای،دشمن راستین نهفته است.در جهانی در حال گذار،با دگرگونی های شگرف فرهنگ،اندیشه و ادراک انسان ها اگر پیوسته به بازشناخت و بازتعریف مفاهیم نپردازیم خود چال خویش کنده ایم نه دیگر کس.با ایستادگی در برابر تحولات معلول زمان از واقعیت دور می افتیم و این سرآغاز نا به سامانی هاست.

کسانی که بر خود رسالتی می دانند باید به دور از هیاهو فرایند تقدس زدایی از اموری که تنها بستگی شان با امر قدسی ادعای آن است را دنبال کنند.باید در نهایت آرامش،با دوری از کانون بحران ها به بازخوانی پرونده های ناگشوده تاریخ پرداخت و در فرآیندی تدریجی ابهامات،اشتباهات وتناقضات را آشکار ساخت.تاریخ تکاملی دستگاه تقدس زایی را ورق زد.همچنین با بسط روش های تحلیلی و آگاهی بخشی به عموم مردم،گفتمان خودی غیر خودی را با گفتمان درست نادرست جایگزین ساخت.نباید مردم بپذیرند اگرچه آنها می گویند.مردم را باید مخاطب قرار داد.تنها توسعه ای همه جانبه پایدار است.چاره مردم از خود ایشان بر می آید.    

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 0:25  توسط ارش رحمانی  | 

دشمن هيچگاه در انديشه سياسي يه اندازه اکنون اهميت و جايگاه پيدا نکرده بود. حکومتهاي پيشين هرچند که بيشتر در معرض حمله و نابودي بودند کمتر واژه دشمن را در ادبيات دولت ملت خود به کار ميبردند. يک دليل اين موضوع ميتواند اين باشد که ملت در انديشه سياسي پيشين نقش رعيت داشت و بازي تاثير گذاري را انجام نميداد. مگر به عنوان بازوي جنگي ايلخاني براي رسيدن به حکومت.
در نگاه سنتي نيازي نبود که رعيت يا ايلخان يا فئودالي را که به مبارزه با حکومت بر ميخواست به عنوان دشمن ملت تلقي کرد بلکه ايشان دشمن حکومت و خدا بودند و دفع اين خطر نيز با درايت و ابتکار عمل خود حاکم و خدا انجام ميشد و ملت فقط وظيفه خود را به عنوان رعيت در دفع اين مشکل انجام ميداد. حتي اگر حاکم احساس خطر نميکرد ملت نقشي را ايفا نميکرد.
از انقلاب فرانسه بدين سو ملت به طور مجزا از حکومت به دنبال دفع خطر دشمن گشت. قبل از وقوع انقلاب در فرانسه و هنگامي که سلطنت به طور کامل سقوط نکرده بود. ترس از دشمني که جلوي اجراي خواست ملت را ميگيرد به شکل توهمي فزاينده در ملت رشد کرد.
ابتدا اشرافيت و روحانيت در مظان اتهام قرار گرفتند که با همکاري دشمن خارجي_انگليس_ در صدد انجام توطئه هستند. اين توهم که بعدها البته مشخص شد که در ابتداي امر نادرست بوده. شايد اولين موردي بود که ملت جداي از حکومت_ در اينجا سلطنت_ دست به يافتن دشمن ميگردد در اين مورد اين توهم بعدها گريبان سلطنت را نيز گرفت و موجبات سرنگوني اش شد.
بعد از انقلاب بحث دشمن به گونه اي فزاينده در ادبيات دشمن ملت باب شد. تا مدتي چنين فرض مي شد که ملت اسير توهم توطئه اي شدند که از سوي انقلابيون تازه به قدرت رسيده برايشان طرح شده توهمي که بعد بعضي از خودشان من جمله روبسيپر را به نابودي کشاند
اما به نظر ميرسد که ملت توطئه را خود طرح کرده اند. و اشخاصي چون روبسيپر تنها کساني بودند که ميتوانستند بر موج اين توهم با مهارت موج سواري کنند و طمع قدرت خود را سيراب کنند
از زمان انقلاب فرانسه هر مقدار که نقش ملت در حاکميت و تغييرات حاکميتي بيشتر شد. نقشش در ايجاد توهم توطئه شديدتر شد. به همين دليل است که رژيمهاي توتاليتر مدرن به اين اندازه هولناک به نظر ميرسند.
زيرا اولا بنيان عظيمي از ارزش وجودي و مقبوليت و مشروعيت خويش را در گرو نابودي دشمن قرار ميدهند
و دوما وظيفه پيدا کردن دشمن را خود ملت براي حکومت انجام ميدهد
در روسيه زمان استالين استالين نبود که به دنبال خيانتکاران ميگشت. اين خود مردم بودند که با ددمنشي دهشتناک همکاران و دوستان و حتي خانواده خود را به عنوان دشمن به حومت معرفي ميکردند تا خلق از لوث وجودشان پاک شود.
در اين ميان حتي اگر حکومت نخواهد با اين موج همراه شود يا جاي خود را به حکومت ديگري ميدهد يا بخشهاي ديگري از حکومت جاي بخش ميانه رو را ميگيرند.انقلاب فرهنگي چين مثال خوبي براي اين موضوع است.
اين انقلاب که به اصطلاح انقلاب در انقلاب بود و به قصد پاکسازي کشور انجام شد ناشي از پتانسيل توهمي بود که در ميان مردم ريشه دوانده بود. مردم که منتظر حل آني مشکلات خود بودند به مرور حل نشدن مشکلاتشان را به گردن دشمنان و جاسوساني انداختند که در گوشه و کنار کشور مشغول خرابکاري اند. مائو که نقشش در حاکميت چين کمونيست تضعيف شده بود با هوشمندي بسيار از اين ظرفيت استفاده کرد. انقلاب فرهنگي در چين انجام شد و همزمان بخشهاي ميانه روي دولت و ملت حذف شدند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:3  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

توضيح آن كه روز سه شنبه در دانشگاه خواجه نصير واحد عمران( ونك خيابان وليعصر) تريبون آزاد برگزار شده بود و البته شعار و غيره و به لطف برادران بسيجي تشنج هم بود

يكم) اين كه حراست دانشكده عمران مرا به به دانشگاه خودم راه نداد محل تامل است من هنوز نه اخراج شدم و نه به تعليق گرفتار آمدم و اتفاقا اكثر مامورين حراست مرا ميشناختند. اميدوارم وقتي عكس العمل دانشجويان دانشگاه داخل دانشگاه را به اين خبر كه مرا به دانشگاه راه ندادند متوجه شده باشند كه با راه ندادن من و حتي كل اعضاي انجمن اسلامي مشكلي از ايشان حل نميشود ايشان بايد مشكل خود را با كل دانشجويان دانشگاه حل كنند

دوم) اين كه مامورين لباس شخصي و برادران اطلاعات( احتمالا) به خود اجازه ميدهند بدون نشان دادن كارت شناسايي خود يا برگه ماموريت به تهديد من بپردازند و مرا به ناسزا سزاوار سازند و البته زور خود را با مشت نشان دهند باز محل تامل است. نه خيابان وليعصر جاي دعوا و تشنج آنچناني بود و نه من كسي كه جواب سيلي ايشان را با سيلي ديگري برگردانم. هرچند كار درست اين بود كه برميگردانم

سوم) اين كه جاي سوال است كه اين برادران بيشتر به فكر مصالح ملي بودند يا من؟ اينان كه از به تشنج كشاندن خيابان وليعصر ابايي نداشتند يا من كه از ترس بدتر شدن اوضاع تمايلي به خروج دانشجويان از دانشگاه نداشتم؟

چهارم) اين كه اگر قدم زدن من در خيابان وليعصر امنيت را اينچنين به هم ميزند؟( به قول برادران) پس واي بر ما كه عرصه براي مزدوران كشورهاي مختلف اينچنين باز است و با قدم زدن در هر خياباني ميتوانند كشوري را به هم بريزند

پنجم) اين كه گناه مرا خط دادن به دانشجويان دانشگاه دانستند اولا اين كه باعث تاسف است كه عقل ايشان هنوز در تاريخي است كه كسي از خود عقلي ندارد و از ديگران خط و ربط و دستور ميگيرد ثانيا در دانشگاه خواجه نصير افرادي بوده و هستند از من بسيار مسنتر و بسيار با تجربه تر و بسيار پخته تر و بسيار قوي تر و باسوادتر و همانطور كه سه شنبه گفتم سن من تا به حد نصف بعضي نميرسد و هرچند اعتقاد به سردستگي و خط دادن و غيره ندارم به اعتراف همگان اگر قرار باشد كه عده اي سردستگي كنند مرا در آن دير و ديار راه نيست

ششم) من راه خويش به اختيار گزيده ام و با اجبار سر بر نميگردانم. اميد به پيروزي دارم اما در نا اميدي راه بر نميگردانم. هرچند كه اكنون از هر زمان ديگري عرصه اميد براي من روشنتر و آينده واضحتر است. در هيجان به اين سو نرفته ام كه بتوان در هيجان به آن سويم كشاند.

هفتم) تاريخ قضاوت خواهد كرد كه ما بيشتر به فكر مصلحت مردم و كشور و حتي نظام بوديم يا ايشان

خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه......كز دست من خلاص من آنجا مگر شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 12:50  توسط علیرضا غلامحسینی  | 

اينجا وبلاگي است دو نفره  که قرار است نتايج گفت و گو ها و تفکرات به شکل منسجمي تقديم حضور شود حتي الامکان سعي بر اين است که روال کار به صورت پرونده سازي براي يک موضوع باشد( هرچند که اين موضوع براي وبلاگها امر مرسومي نيست) فعلا اولين پرونده دشمن است و تا پرونده بعد که مشخصه هاي اقتصاد مدرن و سنتي است انتظار کمک و ارسال مقاله داريم
مخلصيم تا بعد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 23:46  توسط ارش رحمانی  |