ماکياولي را عموما به عنوان اولين استقلال دهنده اخلاق از سياست ميشناسند
که البته تلقي نادرستي است. اولين کسي که به جدايي شان حکم داد نه
ماکياولي که افلاطون بود. افللاطون نه تنها سياست را از اخلاق مجزا دانست
بل به توليت سياست بر اخلاق سياسي حکم داد ماکياولي تنها حکم افلاطون را
به عنوان واقعيت سياسي پذيرا شد. اما پروژه مدرنيزاسيون اخلاق محقق نشد تا
زماني که انشعابهاي مختلف از اخلاق پديد آمد. پس از اخلاق سياسي ما شاهد
پديد آمدن اخلاق اقتصادي و اخلاق اجتماعي و... شديم و اخلاق از وقتي که
کليت خويش را ناکامل ديد ازقدرت افتاد و تحت سيطره حوزه هايش در آمد حتي
در همين حوزه ها هم منشعب شد و مثلا اخلاق سياسي به اخلاق ليبرالي اخلاق
آريستوکرات و اخلاق چپ و غيره تقسيم شد
اما دليل زلزله اي که در اخلاق افتاد چيزي نبود جز غايت انديشي در اخلاق. کانت به دنبال اين مشکل بود که اخلاق را مطلق تعريف کرد و غايت انديشي در اخلاق را ممنوع کرد. اين اطلاق اخلاقي نيز در پروژه روشنگري به سرعت ناکارآمدي خويش را نشان داد. از آن پس بود که عده اي به دنبال پروژه اخلاق فضيلت رفتند
اخلاق فضيلت که اخلاقي خود محور است بر نسبي بودن اخلاق نسبت به سوژه فاعل دلالت ميکند. به تبع خسرويي که هرچه آن کند نيکو بود اخلاق نويي تعريف شد که ريشه در الگوهاي کهن و الگوگيريهاي شخصيتي داشت. در واقع گروه اول اخلاق را به مثابه پروژه سعادت ميديد و گروه دوم اخلاق را بنياد و هدف همه پروژه ها و گروه سوم اخلاق را نوعي کارکرد رواني ميدانستند. به عبارت واضحتر و طبق آنچه که در مقاله اول اشاره کرديم افلاطون و ماکياولي اخلاق را به مثابه قانون يا هنجاري ميدانستند که قابل تغيير است. گروه دوم اساسا با ديد کارکردگرايي به اخلاق مخالفند و گروه سوم اخلاق را نوعي از عمليات رواني ميدانستند که ما در آن مقاله تحت همين عنوان اخلاق تعريف کرديم
به هر صورت هرچند تلاش گروه دوم و سوم براي نجات اخلاق از سکولاريسم و نجات زندگي از سکولاريسم اخلاقي بود ولي ايشان نيز با انشعابهاي بيشتر به اين امر دامن زدند
اما دليل زلزله اي که در اخلاق افتاد چيزي نبود جز غايت انديشي در اخلاق. کانت به دنبال اين مشکل بود که اخلاق را مطلق تعريف کرد و غايت انديشي در اخلاق را ممنوع کرد. اين اطلاق اخلاقي نيز در پروژه روشنگري به سرعت ناکارآمدي خويش را نشان داد. از آن پس بود که عده اي به دنبال پروژه اخلاق فضيلت رفتند
اخلاق فضيلت که اخلاقي خود محور است بر نسبي بودن اخلاق نسبت به سوژه فاعل دلالت ميکند. به تبع خسرويي که هرچه آن کند نيکو بود اخلاق نويي تعريف شد که ريشه در الگوهاي کهن و الگوگيريهاي شخصيتي داشت. در واقع گروه اول اخلاق را به مثابه پروژه سعادت ميديد و گروه دوم اخلاق را بنياد و هدف همه پروژه ها و گروه سوم اخلاق را نوعي کارکرد رواني ميدانستند. به عبارت واضحتر و طبق آنچه که در مقاله اول اشاره کرديم افلاطون و ماکياولي اخلاق را به مثابه قانون يا هنجاري ميدانستند که قابل تغيير است. گروه دوم اساسا با ديد کارکردگرايي به اخلاق مخالفند و گروه سوم اخلاق را نوعي از عمليات رواني ميدانستند که ما در آن مقاله تحت همين عنوان اخلاق تعريف کرديم
به هر صورت هرچند تلاش گروه دوم و سوم براي نجات اخلاق از سکولاريسم و نجات زندگي از سکولاريسم اخلاقي بود ولي ايشان نيز با انشعابهاي بيشتر به اين امر دامن زدند
+ نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت 16:20  توسط علیرضا غلامحسینی
|