يكم) اين كه حراست دانشكده عمران مرا به به دانشگاه خودم راه نداد محل تامل است من هنوز نه اخراج شدم و نه به تعليق گرفتار آمدم و اتفاقا اكثر مامورين حراست مرا ميشناختند. اميدوارم وقتي عكس العمل دانشجويان دانشگاه داخل دانشگاه را به اين خبر كه مرا به دانشگاه راه ندادند متوجه شده باشند كه با راه ندادن من و حتي كل اعضاي انجمن اسلامي مشكلي از ايشان حل نميشود ايشان بايد مشكل خود را با كل دانشجويان دانشگاه حل كنند
دوم) اين كه مامورين لباس شخصي و برادران اطلاعات( احتمالا) به خود اجازه ميدهند بدون نشان دادن كارت شناسايي خود يا برگه ماموريت به تهديد من بپردازند و مرا به ناسزا سزاوار سازند و البته زور خود را با مشت نشان دهند باز محل تامل است. نه خيابان وليعصر جاي دعوا و تشنج آنچناني بود و نه من كسي كه جواب سيلي ايشان را با سيلي ديگري برگردانم. هرچند كار درست اين بود كه برميگردانم
سوم) اين كه جاي سوال است كه اين برادران بيشتر به فكر مصالح ملي بودند يا من؟ اينان كه از به تشنج كشاندن خيابان وليعصر ابايي نداشتند يا من كه از ترس بدتر شدن اوضاع تمايلي به خروج دانشجويان از دانشگاه نداشتم؟
چهارم) اين كه اگر قدم زدن من در خيابان وليعصر امنيت را اينچنين به هم ميزند؟( به قول برادران) پس واي بر ما كه عرصه براي مزدوران كشورهاي مختلف اينچنين باز است و با قدم زدن در هر خياباني ميتوانند كشوري را به هم بريزند
پنجم) اين كه گناه مرا خط دادن به دانشجويان دانشگاه دانستند اولا اين كه باعث تاسف است كه عقل ايشان هنوز در تاريخي است كه كسي از خود عقلي ندارد و از ديگران خط و ربط و دستور ميگيرد ثانيا در دانشگاه خواجه نصير افرادي بوده و هستند از من بسيار مسنتر و بسيار با تجربه تر و بسيار پخته تر و بسيار قوي تر و باسوادتر و همانطور كه سه شنبه گفتم سن من تا به حد نصف بعضي نميرسد و هرچند اعتقاد به سردستگي و خط دادن و غيره ندارم به اعتراف همگان اگر قرار باشد كه عده اي سردستگي كنند مرا در آن دير و ديار راه نيست
ششم) من راه خويش به اختيار گزيده ام و با اجبار سر بر نميگردانم. اميد به پيروزي دارم اما در نا اميدي راه بر نميگردانم. هرچند كه اكنون از هر زمان ديگري عرصه اميد براي من روشنتر و آينده واضحتر است. در هيجان به اين سو نرفته ام كه بتوان در هيجان به آن سويم كشاند.
هفتم) تاريخ قضاوت خواهد كرد كه ما بيشتر به فكر مصلحت مردم و كشور و حتي نظام بوديم يا ايشان
خواهم شدن به ميكده گريان و دادخواه......كز دست من خلاص من آنجا مگر شود
